حكيم ابوالقاسم فردوسى

716

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين داد پاسخ باسفنديار * كه اى شير دل پر هنر نامدار هرانكس كه از راه يزدان بگشت * همان عهد او گشت چون باد دشت همانا شنيدى كه كاوس شاه * بفرمان ابليس گم كرد راه همى باسمان شد بپرّ عقاب * بزارى بسارى فتاد اندر آب ز هاماوران ديو زادى ببرد * شبستان شاهى مر او را سپرد سياوش بآزار او كشته شد * همه دوده زير و زبر گشته شد كسى كو ز عهد جهاندار گشت * بگرد در او نشايد گذشت اگر تخت خواهى ز من با كلاه * ره سيستان گير و بركش سپاه چو آنجا رسى دست رستم ببند * بيارش ببازو فگنده كمند زواره فرامرز و دستان سام * نبايد كه سازند پيش تو دام پياده دوانش بدين بارگاه * بياور كشان تا ببيند سپاه ازان پس نپيچد سر از ما كسى * اگر كام اگر گنج يابد بسى سپهبد بروها پر از تاب كرد * بشاه جهان گفت زين بازگرد ترا نيست دستان و رستم به كار * همى راه جويى باسفنديار دريغ آيدت جاى شاهى همى * مرا از جهان دور خواهى همى ترا باد اين تخت و تاج كيان * مرا گوشه‌يى بس بود زين جهان و ليكن ترا من يكى بنده‌ام * بفرمان و رايت سر افگنده‌ام به دو گفت گشتاسپ تندى مكن * بلندى بيابى نژندى مكن ز لشكر گزين كن فراوان سوار * جهان ديدگان از در كارزار سليح و سپاه و درم پيش تست * نژندى بجان بد انديش تست چه بايد مرا بىتو گنج و سپاه * همان گنج و تخت و سپاه و كلاه چنين داد پاسخ يل اسفنديار * كه لشكر نيايد مرا خود به كار گر ايدونك آيد زمانم فراز * بلشكر ندارد جهاندار باز ز پيش پدر بازگشت او بتاب * چه از پادشاهى چه از خشم باب بايوان خويش اندر آمد دژم * لبى پر ز باد و دلى پر ز غم [ پند دادن كتايون اسفنديار را ] كتايون چو بشنيد شد پر ز خشم * بپيش پسر شد پر از آب چشم چنين گفت با فرّخ اسفنديار * كه اى از كيان جهان يادگار ز بهمن شنيدم كه از گلستان * همى رفت خواهى بزابلستان ببندى همى رستم زال را * خداوند شمشير و گوپال را ز گيتى همى پند مادر نيوش * ببد تيز مشتاب و چندين مكوش سوارى كه باشد بنيروى پيل * ز خون راند اندر زمين جوى نيل بدرّد جگرگاه ديو سپيد * ز شمشير او گم كند راه شيد همان ماه هاماوران را بكشت * نيارست گفتن كس او را درشت همانا چو سهراب ديگر سوار * نبودست جنگى گه كارزار بچنگ پدر در بهنگام جنگ * بآوردگه كشته شد بىدرنگ بكين سياوش ز افراسياب * ز خون كرد گيتى چو درياى آب